تبلیغات

الکترو اسموک




شیشه های کسب و کار شما کدامند؟(حکایت مدیریتی)

شیشه های کسب و کار شما کدامند؟(حکایت مدیریتی)

شیشه های کسب و کار شما کدامند؟(حکایت مدیریتی)

شیشه های کسب و کار شما کدامند؟(حکایت مدیریتی)

 

 حکایت
جان ساندرلند، مدیر عامل سابق یکی از شرکت‌های محصولات غذایی در آمریکا، در مقابل استدلال مدیرانش مبنی بر اینکه می‌توان یا فروش را افزایش داد یا حاشیه سود را، و نه هر دو را، با یک تمثیل پاسخ می‌داد. او زمانی را به مدیر یادآوری می‌کرد که انسان‌ها در کلبه‌های گلی زندگی می‌کردند و در تلاش بودند که هم کلبه را گرم نگاه دارند و هم از نور خورشید در داخل کلبه بهره ببرند: یک سوراخ در دیوار کلبه باعث می‌شد بتوان از نور روز استفاده کرد اما سرما هم به درون کلبه راه می‌یافت؛ بستن سوراخ باعث می‌شد درون کلبه گرم شود اما کاملاً تاریک باشد. اختراع شیشه داشتن همزمان گرما و نور را امکان پذیر کرد. او سپس می‌پرسید: «شیشه کجاست؟»

منبع:mgtsolution.com

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 5.5/10 (2 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 2 votes)

تیر 24ام, 1392 | 0 views | دسته: داستان
برچسب ها: ، ، ، ، ، ، ، ،

کلاه فروش و میمون ها (حکایت)

کلاه فروش و میمون ها (حکایت)

کلاه فروش و میمون ها (حکایت)

کلاه فروش و میمون ها (حکایت)

کلاه فروش و میمون ها (حکایت),داستان 92,داستان تیر92,داستان های جدید تیر 92,داستان های جدید مرداد 92,داستان های 92,داستان های خفن,داستان های 18+

 متن حکایت
روزی کلاه فروشی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند.
فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را از سرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید که کلاه خود را روی زمین پرت کند. این کار را کرد و دید میمون ها هم کلاه ها را بطرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 4.2/10 (6 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: -1 (from 1 vote)

تیر 24ام, 1392 | 1 views | دسته: داستان
برچسب ها: ، ، ، ، ، ، ،

سلطنت پادشاه دوراندیش ! (داستانک)

سلطنت پادشاه دوراندیش ! (داستانک)

 

سلطنت پادشاه دوراندیش ! (داستانک)

سلطنت پادشاه دوراندیش ! (داستانک)

 

مرد فقیری به شهری وارد شد، هنوز خورشید طلوع نکرده بود و دروازه شهر باز نشده بود. پشت در نشست و منتظر شد، ساعتی بعد در را باز کردند، تا خواست وارد شهر شود، جمعی او را گرفتند و دست بسته به کاخ پادشاهی بردند، هر چه التماس کرد که مگر من چه کار کردم، جوابی نشنید اما در کاخ دید که او را بر تخت سلطنت نشاندند و همه به تعظیم و اکرام او بر خاستند و پوزش طلبیدند. چون علت ماجرا را پرسید! گفتند: «هر سال در چنین روزی، ما پادشاه خویش را این گونه انتخاب می کنیم.» روزی با خود بر اندیشید که داستان پادشاهان پیش را باید جست که چه شدند و کجا رفتند؟

طرح رفاقت با مردی ریخت و آن مرد در عالم محبت به او گفت که: « در روزهای آخر سال پادشاه را با کشتی به جزیره ای دور دست می برند که نه در آن جا آبادانی است و نه ساکنی دارد و آن جا رهایش می کنند. بعد همگی بر می گردند و شاهی دیگر را انتخاب می کنند.» محل جزیره را جویا شد و از فردای آن روز داستان زندگی اش دگرگون شد.

به کمک آن مرد، به صورت پنهانی غلامان و کنیزانی خرید و پول و وسیله در اختیارشان نهاد تا به جزیره روند و آن جا را آباد کنند. سراها و باغ ها ساخت. هرچه مردم نگریستند دیدند که بر خلاف شاهان پیشین او را به دنیا و تاج و تخت کاری نیست. چون سال تمام شد روزی وزیران به او گفتند: «امروز رسمی است که باید برای صید به دریا برویم.» مرد داستان را فهمید، آماده شد و با شوق به کشتی نشست، اورا به دریا بردند و در آن جزیره رها کردند و بازگشتند، غلامان در آن جزیره او را یافتند و با عزت به سلطنتی دیگر بردند!

منبع:asriran.com

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 5.0/10 (3 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 2 votes)

تیر 24ام, 1392 | 0 views | دسته: داستان
برچسب ها: ، ، ، ، ، ،

داستان شگفت انگیزی از عشق مادر

کارولین ایسبِستِر، به دلیل عفونت رحم در هفتۀ 24 مجبور به زایمان زودرس میشود
دکتر به او گفته بود نوزاد 1 دقیقه بیشتر زنده نخواهد بود ضربان قلبش در هر 10 ثانیه 1 بار میزند
مادر تنها شانس خود را برای به آغوش کشیدن و حس کردنِ نوزادش امتحان کرد بدن سرد نوزادش را روی قفسۀ سینه اش زیر پتو در آغوش کشید
اشک از دیدگانش جاری بود

 

ناگهان گرمای تن نوزادش را حس کرد،تپش قلبش را شنید
در کمال ناباوریِ پزشکان ، “راشل” نوزاد خانم “کارولین” نفس کشید
نوزاد زودرس که پزشکان از زنده ماندنش قطع امید کرده بودند، به خواست خُدا و عشق بیکران مادر زنده ماند.

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 5.7/10 (6 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +1 (from 3 votes)

خرداد 20ام, 1392 | 10 views | دسته: داستان، سرگرمی
برچسب ها: ، ، ،

داستان ازدواج این مرد با دختر زیبای کشاورز

داستان ازدواج این مرد با دختر زیبای کشاورز

داستان ازدواج این مرد با دختر زیبای کشاورز

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر زیباروی کشاورزی بود؛ نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگیرد. کشاورز براندازش کرد و گفت: «پسر جان، برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر رو یک به یک آزاد می کنم، اگر تونستی دم هر کدام از این سه گاو را بگیری، می توانی با دخترم ازدواج کنی.»

مرد جوان در مرتع، به انتظار اولین گاو ایستاد. در طویله باز شد و بزرگترین و خشمگینترین گاوی که در عمرش دیده بود به بیرون دوید.
فکر کرد یکی از گاوهای بعدی، گزینه بهتری باشد، پس به کناری دوید! گاو دوم هم خیلی بزرگ بود؛ مرد جوان به سمت حصارها دوید و گذاشت گاو از مرتع عبور کند و از در پشتی خارج شود.

برای بار سوم در طویله باز شد. یک گاو لاغر سر رسید. مرد هم در موقعیت مناسبی قرار گرفت و درست به موقع بر روی گاو پرید. دستش رو دراز کرد، اما گاو دم نداشت!

آن جا بود که فهمید: زندگی پر از فرصت های دست یافتنی است؛ اما اگر به امید آینده، بدون مبارزه به فرصت ها اجازه رد شدن بدهیم شاید دیگر تکرار نشوند.

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 5.5/10 (10 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +1 (from 3 votes)

خرداد 11ام, 1392 | 32 views | دسته: داستان، سرگرمی
برچسب ها: ، ، ، ،

داستانی یک خطی اما بسیار بسیار با مفهوم

داستانی یک خطی اما بسیار بسیار با مفهوم

داستانی یک خطی اما بسیار بسیار با مفهوم

به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد؛ به من گفت: نرو که بن بسته! گوش نکردم، رفتم. وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم؛ پیر شده بودم!

 

منبع : ارسالی کاربران / شیدا

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 6.8/10 (6 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: +1 (from 3 votes)

خرداد 11ام, 1392 | 5 views | دسته: داستان، سرگرمی